نوروز نماد نوشدن و نوزایی طبیعت و پیام آور نوگرایی و نو آوری برای انسان است.
انسان اما غافل از این هشدار هر ساله در مدار باورهای پیشین برقرار و بر عهد دیرین استوار است. بسیارند انسان هایی که پیام آور را گرامی می دارند اما پیام را وا می گذارند. پیامبر را قدر می دانند و بر صدر می نشانند بی آن که گوهر پیام را دریابند و گوش جان به پیام بسپارند. نوروز پیام آور نو شدن است اما بسیارند انسان هایی که رسیدن نوروز را به پای کوبی برمی خیزند اما در عرصه ی نو آوری تهی دست و بی چیزند.
نوروز پیام آور دل انگیزی است که بسیاری حیران فر و شکوه و تابندگی روشنی افروزش می مانند اما از فهم پیام دل نواز و دگرگون سازش ناتوانند. آری بسیاری از ما پیام را در نیافته ایم. من نیز چون بسیاری دیگر هر چه اندیشه های خود را می کاوم چیزی نو نمی یابم و هر چه بیش تر به درون خود می نگرم کم تر چیزی نو می بینم. اما در اوج ناامیدی به خود بانگ می زنم که:
تا ریشه در آب است امید ثمری هست!
نوروز پیام آور دیرپای طبیعت که نوشدن را نوید می دهد را دریابیم باشد که زایش دوباره ی سبزه و گل و گیاه به پیدایش نگاهی دیگرگونه مدد رساند و ما را به آفرینش اندیشه هایی نو رهنمون شود. چنین باد
+ نوشته شده در پنجشنبه
1385/01/10ساعت 16:42  توسط آریوبرزن
|
انسان ها در زندگی چیزهای متفاوتی را می جویند و هر یک هدفی را منظور قرار داده و در پی آن راه پرفراز و نشیب زندگی را می پیمایند. آن چه انسان را به زندگی پای بند می کند هدفی برای زندگی است. آن که زندگی می کند امیدی به چیزی دارد حتی چیزی ناچیز. زنده ماندن و زندگی کردن خود حکایت از امید دارد، امید به یافتن چیزی، امید به رسیدن به جایگاهی، امید به یافتن راهی حتی راهی فروبسته و یا حتی امید به دریافتن قطعیت یک شکست هر یک می تواند هدفی برای زندگی باشد. اما آن گاه که انسان در یابد زندگی اش هدفی ندارد احساس پوچی رخ می نماید.
اکنون من به این جا رسیده ام. تاکنون می پنداشتم برای دانستن زنده ام. اکنون می پرسم چه چیز را می خواهم بدانم؟ اصلا ً چه چیزهایی را می توانم بدانم؟ آن چه می دانم به چه کار می آید که نادانسته ها را بجویم؟
برای چه زنده ام؟ زندگی برای یافتن! یافتن برای زندگی!
اگر به آن جا برسیم که چیزی را نمی توانیم به قطعیت بدانیم آن گاه برای چه زندگی خواهیم کرد؟ اگر به این نتیجه برسیم که هیچ دلیلی برای زندگی کردن نداریم چه خواهیم کرد؟
آیا بدون دلیل می توان زیست؟
+ نوشته شده در پنجشنبه
1384/08/12ساعت 19:30  توسط آریوبرزن
|
انسان چیست؟ زندگی چیست؟ چرا ما زنده ایم؟ درمیانه ی زندگی و مرگ ما چه می کنیم؟ وقتی به این پرسش ها دقیق تر بنگریم نیازی نیست که برای فراهم آوردن پاسخ بکوشیم چرا که پرسش ها چنان عمیق است که ما را در خود فرو خواهد برد. اگر معنی پرسش را دریابیم در حقیقت پاسخ را یافته ایم. کافی است فقط لختی درنگ کنیم و فراتر از روزمره گی پرسش های اساسی تمامی انسان های پیش از خود را بازخوانی کنیم. آن گاه در خواهیم یافت که انسان چیزی جز مجموعه ای از امیال وغرایز و هوس ها نیست و زندگی در حقیقت تلاشی است برای برآوردن این مجموعه امیال و هوس ها و ارضای غرایز و البته گاهی ارضای حس کنجکاوی هم به این مجموعه افزون می شود.
این مجموعه که زندگی ما براساس آن شکل می گیرد و جهت می یابد نه به تمامی برآمده ازخواست درونی ماست و نه انتخاب و اراده ی ما درکارکردها و جهت گیری های آن نقشی چندان مهم دارد. ما بازیچه ای در دست این مجموعه هستیم که باید نقشی را که از پیش تعیین شده بازی کنیم. من خود ازاین نقش متنفرم وهرگاه نیک می نگرم می بینم درهرکاری که می کنم جز بندگی و بردگی غرایز رازی نهفته نیست.
با این وصف از زندگی من نمی دانم چرا باید زندگی کنم؟
" آیا زندگی شکل دیگری می تواند داشته باشد؟ "
+ نوشته شده در پنجشنبه
1384/08/05ساعت 14:55  توسط آریوبرزن
|
وقتی می گوییم من می خواهم کاری انجام دهم منظورمان چیست؟ آیا ما واقعاً اراده به انجام کاری کرده ایم؟ آیا در تصمیم معینی که گرفته ایم خود به تنهایی تصمیم گیرنده بوده ایم؟ آیا آن چه می خواهیم انجام دهیم خواسته ی واقعیِ ماست؟ آیا عوامل دیگری بر اراده ی ما تأثیر نگذاشته و فرآیند تصمیم سازی را در درون ما هدایت نکرده اند؟ آیا ما می توانیم هر چیزی را اراده کنیم؟
گمان من این است که ما در فرآیند تصمیم گیری تنها نیستیم و آن چه معمولاً تصمیم های ما خوانده می شود واقعاً برآمده ازخواسته های درونی ما و فقط برآمده از اراده ی ما نیست. آن چه اراده ی ما خوانده می شود برآمده از مجموعه ای از شرایط است که به جامعه، خانواده، فرهنگ و... بستگی دارد. اراده ی ما درچنین بستری شکل می گیرد و گاهی غلظت ناخالصی های محیطی ِ ورودی از سوی این مجموعه چنان بالا می گیرد که نتیجه ی برون آمده با آن چه ما می خواسته ایم تفاوتی فاحش دارد. اراده ی ما فقط به خودِ ما بستگی ندارد. اراده فقط محصولِ ذهنیت های ما نیست. اراده ی ما ریشه هایی دربیرون از وجود ما دارد. اما آیا می توانیم چنین چیزی را اراده ی خود بدانیم؟ شاید بتوان گفت:
" ما اصلاً از خود اراده ای نداریم!"
+ نوشته شده در جمعه
1384/07/29ساعت 11:1  توسط آریوبرزن
|
معتقدان به اگزیستانسیالیسم بر این باورند که زندگی یک فرد بر اساس انتخاب های آزادانه اش تعریف می شود و انسانیت انسان درحقیقت توانایی اوست به عنوان موجودی مختار برای انتخاب آزادانه و ارزش های اخلاقی با انتخاب های انسان پا به جهان می گذارند. یعنی هیچ چیز در جهان به خودی خود واجد معنا نیست و انسان است که با انتخاب هایش به جهان و اجزایش معنا می بخشد. به همین ترتیب هیچ چیز درجهان به خودی خود واجد ارزش نیست و انسان است که با انتخاب هایش به بعضی چیزها ارزش می دهد و از بعضی ارزش می ستاند. ولی انتخاب های انسان چگونه انجام می شود؟ آیا واقعاً چیزی به نام انتخاب آزادانه وجود دارد؟ انسان ها با تکیه بر چه مواد اولیه ای در فرآیند انتخاب واکنش انجام می دهند؟ آیا به زبان شیمیایی این واکنش بدون دخالت کاتالیزگرها انجام می شود؟
به گمان من انسان واقعاً درانتخاب هایش آزاد نیست و درهرصورت مجموعه ای از شرایط اولیه و پیش زمینه ها او را محدود و مجبور می کنند. من این وضعیت را انتخاب در حدودِ اجبار می نامم! شاید عبارتی متناقض نما به نظر برسد.
برای توضیح بیش تر کودکی که به دنیا می آید" بدون آن که خود بخواهد" درحال انتخاب نیست او تحت اجباراست. اگر چه انتخاب انسان های دیگری منجر به این شرایط شده است ولی برای فرزند شرایط موجود اجباری است نه اختیاری. ازطرف دیگرهرانسانی" باید"انتخاب هایی انجام دهد و "باید"از اجبار برمی خیزد نه از سرِ اختیار. علاوه براین حتی در مراتب بعدی نیز انسان ها درچارچوب محدودی حق انتخاب دارند یعنی چیزهای معینی را می تواند انتخاب و یا ازبرخی چیزها می توانند اجتناب کنند. انسان نمی تواند با هر چه می خواهد درآمیزد یا از هر آن چه نمی خواهد روی برتابد یا بپرهیزد. انسان مجبوراست که انتخاب کند:
انتخاب در حدودِ اجبار.
+ نوشته شده در پنجشنبه
1384/07/21ساعت 22:28  توسط آریوبرزن
|
هر یک از ما در زندگی خود به ارزش هایی احساس دل بستگی داریم و آن ها را گرامی می شماریم. نیک و بد، درست و نادرست، راستی و ناراستی، انسانی وغیرانسانی و مانند این ها نمادهایی برای ارزش گذاری ما بر کاری یا رفتاری است. درحقیقت بخش عمده ای از واژه های به کار برده شده به وسیله ی ما دارای بار ارزشی است. اما این واژه های ارزشی از کجا آمده اند؟ آیا ما ارزش و بی ارزش را تعیین می کنیم؟ آیا ما می توانیم نسبت به ارزش ها بی تفاوت باشیم؟ آیا ما می توانیم بدون واژه های ارزشی زندگی و فکر و گفت و گو کنیم؟ آیا ما می توانیم ارزش ها را دگرگون کنیم؟ ارزش ها برساخته ی ما هستند یا ما دل باخته ی آن ها؟ به گمان من این ما نیستیم که بر مفاهیم ارزش گذاری می کنیم بلکه ما همیشه در دام ارزش ها اسیریم. اگر چه بسیاری از ما دوست داریم که بدون داوری ارزشی زندگی کنیم ولی درعمل همه ی ما اگر چه با ذهنی خالی از هر ارزش به دنیا می آییم ولی با کوله باری آکنده از مفاهیم ارزشی پا در جای پای پیشینیان می گذاریم. ما بدون آن که خود بخواهیم با ذهنی ارزش مدار زندگی می کنیم.
+ نوشته شده در پنجشنبه
1384/07/14ساعت 22:45  توسط آریوبرزن
|
علم استقرایی مبتنی بر این است که ما با مشاهده ی تکرار یک رویداد درشرایط متنوع و متفاوت از آن ها یک قانون را نتیجه می گیریم و درمقابل درنقد استقرا می گویند که مشاهدات بدون فرضیه ما را به قانون رهنمون نمی توانند شد. به بیان دیگر فرضیه ها همان پیش زمینه ها هستند. هر گاه با پدیده ای روبرو می شویم پیش از آن که بخواهیم تعریف یا توضیحی برای آن ارائه کنیم یک پیش زمینه یا ذهنیت اولیه نسبت به آن در ما وجود دارد و ما هرگز بدون این ذهنیت اولیه توان توضیح هیچ چیز را نداریم.
برای توضیح بیش تر فرض کنیم کسی از فلسفه چیزی نمی داند و نیهلیسم و اگزیستانسیالیسم و بقیه ی مکاتب را نخوانده است. او در پسِ اولین شکست و ناکامی چه احساسی دارد؟ تلخ یا شیرین؟ معمولی یا عجیب؟ احساس شادمانی یا بیهودگی؟ احساس اسیری دردامِ زندگی پررنج و بی فایده یا چیزدیگر؟ اواین احساس را چه می نامد؟ هیچ!
اگر واقعاً ذهنی بدون پیش داوری باشد نباید دراین حالت احساس خاصی داشته باشد نه خوش حالی و نه ناراحتـی. آن که در پسِ ناکامی احساس بیهودگی و پوچی می کند نمی تواند بدون پیش داوری به ناکامی خود نگاه کند. چون ذهنیت اولیه است که کام یابی و ناکامی را برای او ارزش گذاری کرده است. زندگی بدون پیش داوری یعنی زندگی با ذهن خالی ولی آیا ذهن خالی می توان داشت؟ هریک ازما دربندِ شرایط اولیه ای هستیم که درآن زندگی می کنیم وهمین شرایط اولیه پیش زمینه های ذهنی را برای ما به ارمغان می آورند چه بخواهیم و چه نخواهیم. ما در برابرهر پدیده ای با این پیش زمینه ها به داوری بر می خیزیم حتی اگر بخواهیم یا بگوییم « بدون پیش داوری » درعمل نمی توانیم از بند آن ذهنیت های اولیه رهایی یابیم. ما داوری نمی کنیم بلکه همیشه پیش داوری می کنیم چون ما ذهن خالی نداریم و نمی توانیم داشته باشیم.
+ نوشته شده در چهارشنبه
1384/07/06ساعت 22:45  توسط آریوبرزن
|
حکیمی می گوید: حضورِ دیگران ما را محدود و مقید می کند. شاید حضورِ دیگران ما را وامی دارد آن چنان که دوست داریم در نظر دیگران به نظر برسیم خود را آرایش شده به عرصه ی افکارعمومی بکشانیم. اما آیا وجود ما بدون حضور دیگران امکان پذیراست؟ آیا وجود ما بدون تعامل با دیگران معنی دارد؟ آیا حضور دیگران پیش زمینه ای بر آن چه "ما" نامیده می شود نیست؟ آیا در تمام آن لحظاتی که ما گمان می بریم برای خود فکر یا زندگی می کنیم واقعاً همین کار را می کنیم؟ آیا آن چه اندیشه های ما نامیده می شود درواقع بازتاب اندیشه های دیگران در وجود ما نیست؟ آیا همیشه اندیشه های دیگران ذهنیتِ اولیه ی ما در برابر هر پدیده نیست؟
+ نوشته شده در یکشنبه
1384/06/27ساعت 11:34  توسط آریوبرزن
|
شخصیت هر یک از ما دو وجه درونی و بیرونی دارد. در وجه بیرونی ما آن چنان که می پسندیم خود را نمایش می دهیم و دروجه درونی آن چنان که هستیم می نماییم. شخصیت واقعی ِ ما دردرون ماست وآن چه در بیرون است شخصیتی نقاب داراست. کسی است که با رنگ و لعاب و ادا و اطوار به شکلی که ما می خواهیم بنماییم در آمده است. او واقعی نیست. واقعیتِ وجودی ِ ما زمانی آشکار می شود که در تنگنا قرار گیریم. آن گاه واقعیتِ ما چهره ی کریه خود را نمایان می کند. آن گاه که دو راهی انتخاب پیش روی ما گشوده است شخصیت نقاب دار ما بسانِ حبابی برآب ناپدید می شود و شخصیتِ واقعیِ ما پدیدار می گردد. آری ما همیشه خودمان نیستیم. ما گاهی در قالب دیگری خودمان را جا می زنیم. ما همیشه درصحنه ی زندگی در نقشِ خود ظاهر نمی شویم و بسیاری اوقات درنقش های دیگری به بازی می پردازیم.
+ نوشته شده در یکشنبه
1384/06/20ساعت 11:26  توسط آریوبرزن
|
آیا تا به حال در موقعیتی قرار گرفته اید که خودتان آن موقعیت را مطلوب نمی دانید ولی گریز از آن نیز نمی توانید؟ یعنی علیرغم این که از وضعیت تان راضی نیستید از دگرگونی و بازسازی موقعیت احساس ناتوانی می کنید؟ چیزی را نمی خواهید ولی نمی توانید نخواهید یا چیزی را می خواهید و نمی توانید به آن دست یابید؟ بخشی از این دوگانگی و بلکه چند گانگی تحمیل امری بیرونی است یعنی تصمیم گیری درباره ی آن ها ازعهده ی ما خارج است ولی بخش عمده ی آن درونی است و به میل و اراده ی ما بستگی دارد. چرا ما نمی توانیم همیشه مطابق اراده ی خود رفتارکنیم؟ چرا گاهی علیرغم آگاهی از پیش آمدی در پیش گیری از آن ناتوانیم؟ چرا گاهی علیرغم آن که می دانیم در بند ناتوانی می مانیم؟
+ نوشته شده در شنبه
1384/05/08ساعت 11:34  توسط آریوبرزن
|